تبليغاتX
این دل سوخته و دیده گریان من
وبلاگ اختصاصی عمره
آسمان هر روز آبی تر میشود

نگاه میکنی؟!

فقط کافیست گاهی سرت را بالا بگیری و نگاهش کنی

هر روز پر رنگ تر میشود...

گاهی لحظه ها آنقدر سنگین میشود که نفس کشیدن در آن سخت میشود...

گاهی زمین به این بزرگی آنقدر کوچک میشود که بودن در آن سخت میشود...

میخواستم در این ماه توانایی نفس کشیدنم زیاد شود

میخواستم در این ماه  مثل گذشته "باشم" . "بودنم" را احساس کنم

عطر نایابی که در این ماه جریان دارد هر عاشقی را شیدا میکند

نفس بکش

عمیق نفس بکش

عطر عاشقی را با تمام وجودت لمس کن خدا خیلی نزدیک است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:24  توسط افسانه احمدی  | 

یادم میاد یا بهتره بگم یادم نمیاد از چه زمانی وقتی ندای لبیک را میشنیدم و تصویر طواف کنندگان را میدیدم یا ستونهای مسجدالنبی را دلم پرمیکشید به سوی سرزمینی که نرفته بودم و تمنای اینکه روزیم شود

وقتی همانطور که فرموده از جایی که انتظارش را نداشتم روزی بزرگی عطایم کرد

باورش برایم سخت بود و شادیم وصف ناپذیر...

وقتی مشتاقانه پای به سرزمین وحی گذاشتم هر لحظه شادمانیم را حس میکردم از بودن و اندوهم را برای رفتن .

اکنون ....

و اکنون عطشی که سالها آرزوی افزونیش را داشتم احساس میکنم

عطشی که با استشمام بوی خاک آن مضاعف خواهد

و تا کی باید شوق در دل دل و تمنای رسیدن داشته باشم خدا عالم است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 20:24  توسط افسانه احمدی  | 

دیروز اولین کاروان عمره  دانشجویی دختران راهی سرزمین وحی شد...

خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم گذشت...

خیلی زودتر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:10  توسط افسانه احمدی  | 

 

من از تحریر این غم ناتوانم
                                          که تصویرش زده آتش به جانم

مصیبتی که اگر بخواهیم بنویسیم اشک ها جاری میشود

  و  دل با ما میگوید
                     به من رحم کن
                                       به خدای من سوگند که من سنگ سخت نیستم

صدای قدمهایم را روی برف میشنیدم
گویی  تنهایی را یادآوری میکرد
تنهایی تنهای تنها...
و من با دلهره  فکر میکردم

اندیشیدن در تنهایی جراتی مضاعف میخواست...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:6  توسط افسانه احمدی  | 

وقتی انتظار داری سر یه ساعت مشخص  زمین طور دیگه ای بچرخه...

وقتی انتظار داری سر یه ساعت مشخص کل دنیا خوب بشه...

وقتی انتظار داری و می دونی خواسته ات عملی نمیشه

همش قصه است

قصه هایی که وقعیت نداره اما تو دوست داری باورشون کنی

که بالاخره یه روزی همه چیز درست میشه

زمین درست میچرخه و همیطور آدمهاش...

شاید یه سری قصه ها دروغ باشه یا بهتر بگم ایدا آل گرایانه

اما بالاخره یه روزی همه چیز درست میشه

و چقدر لذت بخشه چنین انتظاری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:27  توسط افسانه احمدی  | 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آواره ي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 23:44  توسط افسانه احمدی  | 

 

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آواره ي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:54  توسط افسانه احمدی  | 

 

به هر ریسمانی که آویختم برید.

بر هر شاخه ای که نشستم شکست و بر هر ستونی که تکیه زدم افتاد.

تنها تویی که حق محبت را تمام و کمال ادا میکنی.

به من هم الفبای دوستی،محبت و عشق بیاموز.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 14:22  توسط افسانه احمدی  | 


برای آمدنت انتظارکافی نیست

دعا و اشک و دل بی قرار کافی نیست

چنین که یخ زده ایمان من ،اگر هر روز

هزار بار ببارد بهار کافی نیست

خودت دعا بکن ای نازنین که برگردی

دعای این همه شب زنده دار کافی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:58  توسط افسانه احمدی  | 

عقل...

دل...

ما هميشه ميخواهيم جدا کنيم ...

چرا؟

من نگفتم عقل رو در نظر نگيريم

اتفاقا خيلي  مواقع اين عقله که دل رو کمک ميکنه...

ميخوام حرف خودمو بزنم ،پس يک مقدار  بايد با دقت بيشتري بخونيد

عقل مثل کمربند احساسه

دور کمر احساس نه دور گردنش

علاقه بدون اطاعت که معني نميده

چطور ميتوني بگي دوستش دارم اما به حرفاش و عقايدش احترام نذاري و گوش به حرفش ندي

اين علاقه است

پس عشق خيلي فراتره

خدا عاشق انسانه

من اين طوري تعريف ميکنم

وقتي عاشقي ديگه خودت رو نميبيني

هر چي هست فقط معشوقه

فقط رضايت و خوشحالي معشوق رو ميخواي

خدا عاشقه انسانه چون در عين اينکه انسان بد ميکنه ،هم به خودش هم به بقيه انسانها و آفريده ها

و هم به خدا بي توجهي ميکنه باز هم عاشقانه خدایی میکنه ...

گاهي ما انسانها سعي ميکنيم نفهميم ،نبينيم،نشنويم اما حتي همون لحظه ها خيلي خوب

حواسمون هست که داريم چيکار ميکنيم ولي فرار ميکنيم در حاليکه خودمون ميدونيم جايي نداريم که بريم ...

من ميگم حالا که خدا عاشقانه خدايي ميکنه

چرا ما حواسمون نيست؟؟!!

چرا ما عاشقانه بندگي نميکنيم!!!

که از علاقه ميتونيم شروع کنيم تا به عشق برسيم...

تا کي ميخواهيم خودمونو قانع کنيم و کارهامون رو توجيه کنيم

وقت نداريم...

پس اينجا احساسه که عاقلانه تصميم ميگيره

اين دل که خدا عاشقانه براي ما آفريده خيلي بزرگ و پاک و قدرتمنده ساده از دستش نديديم و بهش بي توجه نباشيم

نبايد اجازه داد  هوس و نفس خودشو با دل قاطي کنه.

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:12  توسط افسانه احمدی  |