|
وبلاگ اختصاصی عمره
|

مردم برده و بنده دنيا هستند، و دين لعابى است كه تا وسايل زندگى فراهم است، به
دور زبان مىگردانند، ولى وقتى دوران آزمايش فرا رسد، دينداران كمياب مىشوند.
(بحار الانوار، ج 78، ص 117)
نگاه میکنی؟!
فقط کافیست گاهی سرت را بالا بگیری و نگاهش کنی
هر روز پر رنگ تر میشود...
گاهی لحظه ها آنقدر سنگین میشود که نفس کشیدن در آن سخت میشود...
گاهی زمین به این بزرگی آنقدر کوچک میشود که بودن در آن سخت میشود...
میخواستم در این ماه توانایی نفس کشیدنم زیاد شود
میخواستم در این ماه مثل گذشته "باشم" . "بودنم" را احساس کنم
عطر نایابی که در این ماه جریان دارد هر عاشقی را شیدا میکند
نفس بکش
عمیق نفس بکش
عطر عاشقی را با تمام وجودت لمس کن خدا خیلی نزدیک است
وقتی همانطور که فرموده از جایی که انتظارش را نداشتم روزی بزرگی عطایم کرد
باورش برایم سخت بود و شادیم وصف ناپذیر...
وقتی مشتاقانه پای به سرزمین وحی گذاشتم هر لحظه شادمانیم را حس میکردم از بودن و اندوهم را برای رفتن .
اکنون ....
و اکنون عطشی که سالها آرزوی افزونیش را داشتم احساس میکنم
عطشی که با استشمام بوی خاک آن مضاعف خواهد
و تا کی باید شوق در دل دل و تمنای رسیدن داشته باشم خدا عالم است
خیلی زودتر از آنچه فکرش را میکردم گذشت...
خیلی زودتر...

من از تحریر این غم ناتوانم
که تصویرش زده آتش به جانم
مصیبتی که اگر بخواهیم بنویسیم اشک ها جاری میشود
و دل با ما میگوید
به من رحم کن
به خدای من سوگند که من سنگ سخت نیستم
صدای قدمهایم را روی برف میشنیدم
گویی تنهایی را یادآوری میکرد
تنهایی تنهای تنها...
و من با دلهره فکر میکردم
اندیشیدن در تنهایی جراتی مضاعف میخواست...

وقتی انتظار داری سر یه ساعت مشخص کل دنیا خوب بشه...
وقتی انتظار داری و می دونی خواسته ات عملی نمیشه
همش قصه است
قصه هایی که وقعیت نداره اما تو دوست داری باورشون کنی
که بالاخره یه روزی همه چیز درست میشه
زمین درست میچرخه و همیطور آدمهاش...
شاید یه سری قصه ها دروغ باشه یا بهتر بگم ایدا آل گرایانه
اما بالاخره یه روزی همه چیز درست میشه
و چقدر لذت بخشه چنین انتظاری...

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آواره ي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم


يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ...من نيستم
گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم
کردمت آواره ي صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم
به هر ریسمانی که آویختم برید.
بر هر شاخه ای که نشستم شکست و بر هر ستونی که تکیه زدم افتاد.
تنها تویی که حق محبت را تمام و کمال ادا میکنی.
به من هم الفبای دوستی،محبت و عشق بیاموز.
